
بي تابيم با كوه گفتم، جابجا لرزيد
دلشاديم با آسمان گفتم، بسي خنديد
پايم فراري بود و دستم بي قراري داشت
وقتي نفتس در كوچه هاي شهرمان خشكيد
وقتي علف روييد زير پاي هر مهمان
هر انتظاري سوخت در بي شرمي ترديد
پايين تر از اين كوچه، چاهي مي كنند از داس
تا رستمي را سرنگون سازند با تهديد
گفتي دلت غربت نشين شد در جزيره تن
گفتم در اين غربت دلم افتاده در تبعيد
راز مگو گفتم، لبم شد دشت خارستان
لب را كفن پوشم اگر بار دگر لغزيد
سهراب در خون گر شناور گشت باكي نيست
خنجر و پهلو را بدين سان مي توان سنجيد
بار قفس بر اشتران بستيم روز كوچ
تا قمريان را همسفر باشيم، در تهديد
گر دانه زنجير پاياني نخواهد داشت
با رشته زنجير مي تازيم تا خورشيد
بار رفاقت مي كشم بر دوش روز و شب
در اين سفر ديوانگي را مي كنم تجديد
1385