سلام به همه دوستان عزيز و گرامي. فكر مي كنم مدتها ننوشتن من و حالا يكدفعه دوبار آپديت كردن در يك هفته خيلي تعجب برانگيز باشه ولي راستش وقتي مطلب خودم را خواندم يك كمي از ش خوشم نيامد. حقيقتش اينه كه يك كمي با آن چيزي كه بعضي ها برداشت كردند فرق داره. اگر كسي مرا نشناسد و اين نوشته ها را بخواند فكر مي كند كه خيلي آدم متكبر و از خود راضي اي هستم ولي اصلا اينطور نيست. راستي يكدفعه ديدم كه فيلتر اداره مان هنگ كرده و در نهايت تعجب توانستم وبلاگم را باز كنم. خيلي خوشحال و دستپاچه شدم كه مطلب بنويسم. حالا موارد اصلاحي:
۱- راست است كه از وبلاگ نويسي خسته شده ام ولي اين فقط وبلاگ نويسي نيست كه مرا خسته كرده بلكه الان مدتي است كه حوصله هيچ كاري را ندارم. دليلش بماند براي بعد كه ديگه فكر كنم اصلا نتوانم بنويسم....![]()
۲- من عاشق بچه ها هستم ولي نه هر بچه اي . خصوصا از زماني كه خودم مادر شده ام احساسم نسبت به بچه ها فرق كرده . آيا كسي هست كه از يك بچه شر و شيطان و بي تربيت خوشش بياد؟ ![]()
۳- از تلفن زياد و بي مورد خوشم نمياد. درسته تلفن براي كارهاي ضروري است نه حرفهاي خاله زنكي. ضمنا بستگي داره كه پشت خط كي باشه...
۴- سكوت من در مورد دستپخت كسي ، پس از تشكر و خسته نباشيد است نه اينكه مثل بلانسبت.... غذا را بخورم و هيچي نگم ولي اگر تعريف كردم يعني خيلي ديگه...
۵- در اين مورد هم عقيده ام اين است كه دوست واقعي خيلي خيلي كم است.
۶- يك مورد اضافه... : خيلي زود دلم براي افراد مي سوزد. اصلا خودخواه نيستم و خودم را از هيچ كس بالاتر و برتر نمي دانم. گاهي از ورزش خوشم مي آيد. از موسيقي خيلي خوشم مي آيد خصوصا آهنگهاي قديمي. هر چقدر هم از مهران مديري بد بگويند از سريالهايش لذت مي برم !!! از تماشاي مجلات دكوراسيون و قدم زدن در مراكز خريد و خريد كردن و آشپزي و مسافرت و عكاسي و بيرون رفتن با دوستان و كمي هم تنبلي
خوشم مي آيد.
خب اينهم از اين حالا كمي بهتر شد.
سلام. مدت زيادي بود كه نمي نوشتم البته الان هم قصد نوشتن نداشتم ولي دوست و خواهر خوبم شكوفه ياس لطف كرده و من را به بازي يلدا دعوت كرده شايد هم با اين كار مي خواسته دست از تنبلي بردارم و كمي وبلاگ بنويسم. دقيقا نمي دانم چي بايد بنويسم ولي مثل اينكه اين بازي يك نوع اعتراف نامه است كه ربطش را به شب يلدا نمي دانم و احتمالا هيچ ربطي هم ندارد.
1- اعتراف مي كنم كه از وبلاگ نويسي خسته شده ام و ديگر زياد ميلي به آن ندارم البته حداقل تا چند ماه ديگر... شايد هم دوباره برگشتم. قبلا فكر مي كردم كه اگر وبلاگ ننويسم از قافله عقب مانده ام ولي حالا كه نمي نويسم مي بينم كه از هيچي عقب نيفتاده ام. قبلا كه دانشجو بودم فكر مي كردم كه اگر يكسال اتفاقي بيفتد و من نتوانم به نمايشگاه كتاب بروم، ديگر از همه دنيا عقب افتاده ام حالا سالهاست كه از رفتن به نمايشگاه بدم آمده ولي سال گذشته مجبور شدم كه بخاطر خريد كتاب براي اداره بروم نمايشگاه كتاب.
2- اعتراف مي كنم كه بچگي هايم خيلي شيطان و كمي لوس بودم و هيچ بچه اي در فاميل نيست كه از من كتك نخورده باشد بعد ها هم كه بزرگتر شدم بچه هاي شيطان مهمان را يواشكي از مادرشان نيشگون مي گرفتم. البته بچه ها را خيلي دوست داشتم ولي نه هر بچه اي را.
3- از آدمهاي وراج متنفرم اگر از حرف زدن با كسي خوشم نيايد آنقدر سرم را به كارهاي ديگر گرم مي كنم كه طرف خودش متوجه مي شود (باعث شرمندگي) و اگر مكالمه تلفني ام بيشتر از 5 دقيقه طول بكشد سردرد مي گيرم. كلا از تلفن و زيادي حرف زدن بدم مي آيد تلفن هايم فقط در حد كارهاي ضروري يا احوالپرسي اجباري است.
4- از خورش قيمه و گوشت سينه مرغ و تعريف الكي از دست پخت اين و آن متنفرم. نوع غذا زياد برايم مهم نيست ولي خوشمزه بودنش مهه. اگر از دست پخت كسي تعريف كنم يعني كه واقعا عالي بوده ولي اگر سكوت كنم يعني كه خودش بايد بفهمد چي پخته!!!!
5- ضمنا آدم رك گويي هستم. حرف توي دلم باقي نمي ماند البته بستگي به ميزان نزديكي با شخص دارد. اگر به كسي ابراز دوستي كنم از ته دل است ولي اگر از كسي خوشم نيايد مطمئنا او هم از من خوشش نمي آيد چون از رفتارم مي فهمد. ضمنا اين عقيده من است كه دوست خوب خيلي كم و ناياب است. اين موضوع هم باعث شده كه كمتر از قبل به همه اعتماد كنم و حرفهايشان را باور كنم. از پول قرض كردن و پول قرض دادن هم متنفرم. ![]()
خب نمي دانم نوشته هايم در حد قابل قبولي بود يا نه؟ از شب يلدا خيلي گذشته و من حالا اينها را نوشتم سعي مي كنم در سالهاي آينده !!!! باز هم مطلب بنويسم...
ضمنا چون مدت زیادی از شب یلدا گذشته و همه کسانی که من می شناسم تقریبا در این بازی شرکت کرده اند، من هم دعوتی ندارم.![]()