
اي صميمى اي دوست
گاه بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي.
اي قديمي اي خوب
تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.
آرزويم همه سرسبزي توست.
دايم از خنده، لبانت لبريز
دامنت پر گل باد.
اول: بارون نمیاد 
"دعا کنیم که باران به خانه برگردد به ناز آن صنم نازدانه برگردد"
باران نمیاد برف نمیاد . خدایا چه می خواهد بشود؟ امسال مثل اینکه اصلا آسمان قصد ندارد ببارد. دیروز یک کمی باد وزید و کمی هوا را تمیز کرد. آسمان تهران بغض می کند ولی بغضش نمی ترکد. روز پنجشنبه و یک کمی هم شنبه بارید. توی همون برف و بارونا با دوستامون رفتیم دربند جای همه خالی زیر آلاچیق نشستیم و زیر پایمان هم منقل داغ گذاشته بودند و برف هم می بارید خیلی خوش گذشت.
دوم: برای وبلاگ بچه ها مطلب آماده دارم احتمالا امروز آپ می کنم.
سوم: پدر و مادر عزیزم و همسر گرامی ام هر جا که کارم پیشرفت می کند از دعاهای شما و دل پاک شماست. اگر اذیتتان می کنم منو ببخشید. دوستتان دارم.
چهارم: دلم هوای بوشهر دارد. کی می شود بیایم؟
پنجم: دارم یک کتاب می خوانم به اسم "دا" . معمولا سوژه های ناراحت کننده و دلخراش را نمی خوانم ولی این کتاب خیلی جالبه و خاطرات واقعی خانم سیده زهرا حسینی است و داستان زندگی اوست که موقع شروع جنگ ایران و عراق وقتی که ۱۷ سال داشته داوطلبانه کارهایی انجام می دهد که هیچکدام از ما جراتش را نداریم. خواندن بعضی از قسمتهای کتاب مو به تن آدم سیخ می کند و بعضی جاهایش هم اشک به چشم می آورد فعلا که من یک سوم کتاب را خوانده ام.
ششم: بالاخره آپدیت کردم!!!!!!!! 