دعا كنيم كه باران به خانه بر گردد
به ناز، آن صنم نازدانه بر گردد
دعا كنيم زند ابر خيمه بر سر شهر
كه آن عزيز مهاجر به لانه، برگردد
قباي دهكده را، شستشوي تازه دهد
سوي قبيله دل، شادمانه، برگردد
نهالكان چمن مدتي است بيمارند
خدا كند به چمن، آن يگانه، برگردد
هزار سفره بي نان و آب منتظرند
كه چون هميشه، به هر سفره خانه برگردد
دوباره بوسه زند بر لبان شاليزار
به سوي مزرعه و كشت و دانه، برگردد
وضو چگونه بگيريم بعد از اين، بي آب
مگر پرنده باران، شبانه برگردد
عطش سبوي نفس مي زند به سنگ ملال
دعا كنيم كه باران، به خانه برگردد
![]()
چرا؟ چرا؟ چرا؟
ندارم. ندارم. اعتماد ندارم
ندارم. ندارم . اطمینان ندارم.
وجود نداره . صداقت وجود نداره. بازم میگم دوست فقط دوست های دوران بچگی. دوست واقعی دیگه پیدا نمیشه.
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

دارم برای تعطیلات خرداد میرم سفر. امیدوارم این کوچولوها بگذارند بهمان خوش بگذره.

من از تنهایی اشباعم ، لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم
دلم دل نیست دریا نیست مرداب است
که موجی هم سراغش را نمی گیرد
که نوری هم به رخسارش نمی تابد
نه شوق زیستن دارد ، نه می میرد
(البته با مصرع آخرش موافق نیستم)

بسیاری از اوقات خداوند خیر ما را از طریق افراد نه چندان خوش نیت به ما می رساند. فقط مهم این است که ما پیغام را بگیریم.
برای دل خودم:
به یک نفر که خیلی بهم بدی کرده بود گفتم: خدا بدجوری منو زد ولی ازش ممنونم چون خیلی دوستم داشته که این کارو کرده.
باورم نمیشه که دلم برای اون آدم بد اینقدر تنگ میشه . فکر می کنم حالا بیشتر از قبل دوستش دارم.
ماه من غصه نخور زندگی جزر مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو
دو تا مطلب جالب به دستم رسید حیفم آمد که اینجا ننویسم.مطلب اولی نقل قولی است و مطلب دوم نصیحت....
اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد . ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى . ما صبحها زود به کارخانه میرسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد . در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار میآمدند .
روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم . روز چهارم به همکارم گفتم : آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک میکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت : براى این که ما زود میرسیم و وقت براى پیادهرفتن داریم . این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر میرسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند . تو این طور فکر نمیکنی؟
بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر زمان میگذرانیم امّا تنها هنگامى به آن میرسیم که بر اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم .
بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش میکنیم .
همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم . هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد . تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار میکنیم . ما نیاز داریم که هر لحظه را زندگى کنیم . به گفته جان لنون، خواننده معروف : زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق میافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهریزیهاى دیگرى هستى .
سلام به همه دوستان عزیز . مدت زیادی است که در اینجا مطلب ننوشته ام (فکر می کنم حدود یک سال یا بیشتر است) . الان دارم این مطلب را می نویسم ولی مطمئن نیستم که بازم بتوانم بنویسم یا نه؟ (بازم امیدوارم که بتوانم). علتش را هم سعی می کنم به صورت تصویری نشان بدهم. مدت ۱۴ ماه است که موجود کوچولویی به جمع ما اضافه شده که تمام هوش و حواس ما را به خودش جمع کرده و وقتی برای کارهای دیگر باقی نگذاشته. از همینجا به تمام دوستان سلام می کنم و امید دارم که بتوانم از این به بعد بنویسم. برایتان شعر های جدید و مطالب جدید خواهم نوشت. فعلا تا بعد...
راستی وبلاگم هم پنج ساله شد. مبارکه؟ مرسی!!
دگرگون نامه حکایت های جالب از اتفاقات روزمره اجتماعی است که در قالب شعر و بصورت طنز است.
دویست ساعت دیواری هم فکر میکنم که مجموعه داستان یا مقاله است که بعدا به اطلاع خواهد رسید.
آبتین می گوید: مامان من دلم نمی خواهد بزرگ بشم و سنم بره بالا... من: چرا؟ آبتین: آخه هرکی سنش بره بالا می میره!!!!!
امروز از صبح برف می آمد ولی حالا قطع شده. هوا هنوز ابریه.
شمارش معکوس شروع شده. نفس ها به شماره افتاده. دیگه چیزی نمانده. فعلا خداحافظ تا وقتی دیگر...
ماجرای پالتوی ۱۸ میلیون تومانی ... کلیک کنید
سلام به همه دوستان عزيز و گرامي. فكر مي كنم مدتها ننوشتن من و حالا يكدفعه دوبار آپديت كردن در يك هفته خيلي تعجب برانگيز باشه ولي راستش وقتي مطلب خودم را خواندم يك كمي از ش خوشم نيامد. حقيقتش اينه كه يك كمي با آن چيزي كه بعضي ها برداشت كردند فرق داره. اگر كسي مرا نشناسد و اين نوشته ها را بخواند فكر مي كند كه خيلي آدم متكبر و از خود راضي اي هستم ولي اصلا اينطور نيست. راستي يكدفعه ديدم كه فيلتر اداره مان هنگ كرده و در نهايت تعجب توانستم وبلاگم را باز كنم. خيلي خوشحال و دستپاچه شدم كه مطلب بنويسم. حالا موارد اصلاحي:
۱- راست است كه از وبلاگ نويسي خسته شده ام ولي اين فقط وبلاگ نويسي نيست كه مرا خسته كرده بلكه الان مدتي است كه حوصله هيچ كاري را ندارم. دليلش بماند براي بعد كه ديگه فكر كنم اصلا نتوانم بنويسم....![]()
۲- من عاشق بچه ها هستم ولي نه هر بچه اي . خصوصا از زماني كه خودم مادر شده ام احساسم نسبت به بچه ها فرق كرده . آيا كسي هست كه از يك بچه شر و شيطان و بي تربيت خوشش بياد؟ ![]()
۳- از تلفن زياد و بي مورد خوشم نمياد. درسته تلفن براي كارهاي ضروري است نه حرفهاي خاله زنكي. ضمنا بستگي داره كه پشت خط كي باشه...
۴- سكوت من در مورد دستپخت كسي ، پس از تشكر و خسته نباشيد است نه اينكه مثل بلانسبت.... غذا را بخورم و هيچي نگم ولي اگر تعريف كردم يعني خيلي ديگه...
۵- در اين مورد هم عقيده ام اين است كه دوست واقعي خيلي خيلي كم است.
۶- يك مورد اضافه... : خيلي زود دلم براي افراد مي سوزد. اصلا خودخواه نيستم و خودم را از هيچ كس بالاتر و برتر نمي دانم. گاهي از ورزش خوشم مي آيد. از موسيقي خيلي خوشم مي آيد خصوصا آهنگهاي قديمي. هر چقدر هم از مهران مديري بد بگويند از سريالهايش لذت مي برم !!! از تماشاي مجلات دكوراسيون و قدم زدن در مراكز خريد و خريد كردن و آشپزي و مسافرت و عكاسي و بيرون رفتن با دوستان و كمي هم تنبلي
خوشم مي آيد.
خب اينهم از اين حالا كمي بهتر شد.
سلام. مدت زيادي بود كه نمي نوشتم البته الان هم قصد نوشتن نداشتم ولي دوست و خواهر خوبم شكوفه ياس لطف كرده و من را به بازي يلدا دعوت كرده شايد هم با اين كار مي خواسته دست از تنبلي بردارم و كمي وبلاگ بنويسم. دقيقا نمي دانم چي بايد بنويسم ولي مثل اينكه اين بازي يك نوع اعتراف نامه است كه ربطش را به شب يلدا نمي دانم و احتمالا هيچ ربطي هم ندارد.
1- اعتراف مي كنم كه از وبلاگ نويسي خسته شده ام و ديگر زياد ميلي به آن ندارم البته حداقل تا چند ماه ديگر... شايد هم دوباره برگشتم. قبلا فكر مي كردم كه اگر وبلاگ ننويسم از قافله عقب مانده ام ولي حالا كه نمي نويسم مي بينم كه از هيچي عقب نيفتاده ام. قبلا كه دانشجو بودم فكر مي كردم كه اگر يكسال اتفاقي بيفتد و من نتوانم به نمايشگاه كتاب بروم، ديگر از همه دنيا عقب افتاده ام حالا سالهاست كه از رفتن به نمايشگاه بدم آمده ولي سال گذشته مجبور شدم كه بخاطر خريد كتاب براي اداره بروم نمايشگاه كتاب.
2- اعتراف مي كنم كه بچگي هايم خيلي شيطان و كمي لوس بودم و هيچ بچه اي در فاميل نيست كه از من كتك نخورده باشد بعد ها هم كه بزرگتر شدم بچه هاي شيطان مهمان را يواشكي از مادرشان نيشگون مي گرفتم. البته بچه ها را خيلي دوست داشتم ولي نه هر بچه اي را.
3- از آدمهاي وراج متنفرم اگر از حرف زدن با كسي خوشم نيايد آنقدر سرم را به كارهاي ديگر گرم مي كنم كه طرف خودش متوجه مي شود (باعث شرمندگي) و اگر مكالمه تلفني ام بيشتر از 5 دقيقه طول بكشد سردرد مي گيرم. كلا از تلفن و زيادي حرف زدن بدم مي آيد تلفن هايم فقط در حد كارهاي ضروري يا احوالپرسي اجباري است.
4- از خورش قيمه و گوشت سينه مرغ و تعريف الكي از دست پخت اين و آن متنفرم. نوع غذا زياد برايم مهم نيست ولي خوشمزه بودنش مهه. اگر از دست پخت كسي تعريف كنم يعني كه واقعا عالي بوده ولي اگر سكوت كنم يعني كه خودش بايد بفهمد چي پخته!!!!
5- ضمنا آدم رك گويي هستم. حرف توي دلم باقي نمي ماند البته بستگي به ميزان نزديكي با شخص دارد. اگر به كسي ابراز دوستي كنم از ته دل است ولي اگر از كسي خوشم نيايد مطمئنا او هم از من خوشش نمي آيد چون از رفتارم مي فهمد. ضمنا اين عقيده من است كه دوست خوب خيلي كم و ناياب است. اين موضوع هم باعث شده كه كمتر از قبل به همه اعتماد كنم و حرفهايشان را باور كنم. از پول قرض كردن و پول قرض دادن هم متنفرم. ![]()
خب نمي دانم نوشته هايم در حد قابل قبولي بود يا نه؟ از شب يلدا خيلي گذشته و من حالا اينها را نوشتم سعي مي كنم در سالهاي آينده !!!! باز هم مطلب بنويسم...
ضمنا چون مدت زیادی از شب یلدا گذشته و همه کسانی که من می شناسم تقریبا در این بازی شرکت کرده اند، من هم دعوتی ندارم.![]()

بي تابيم با كوه گفتم، جابجا لرزيد
دلشاديم با آسمان گفتم، بسي خنديد
پايم فراري بود و دستم بي قراري داشت
وقتي نفتس در كوچه هاي شهرمان خشكيد
وقتي علف روييد زير پاي هر مهمان
هر انتظاري سوخت در بي شرمي ترديد
پايين تر از اين كوچه، چاهي مي كنند از داس
تا رستمي را سرنگون سازند با تهديد
گفتي دلت غربت نشين شد در جزيره تن
گفتم در اين غربت دلم افتاده در تبعيد
راز مگو گفتم، لبم شد دشت خارستان
لب را كفن پوشم اگر بار دگر لغزيد
سهراب در خون گر شناور گشت باكي نيست
خنجر و پهلو را بدين سان مي توان سنجيد
بار قفس بر اشتران بستيم روز كوچ
تا قمريان را همسفر باشيم، در تهديد
گر دانه زنجير پاياني نخواهد داشت
با رشته زنجير مي تازيم تا خورشيد
بار رفاقت مي كشم بر دوش روز و شب
در اين سفر ديوانگي را مي كنم تجديد
1385


سلام. بالاخره بعد از مدتها وقت کردم که چند کلمه بنویسم. البته اینم بین چند دقیقه کار که الان یکماه است خیلی سرم شلوغه.
اینهاهم چند تا عکس از نمایشگاه کتاب است که بعد از سالها رفتم آنهم بخاطر خریدن کتاب برای اداره. به نظرم نظم نمایشگاه کتاب خیلی بیشتر از قبل شده بود و خلوت تر بود ولی بعد شنیدم که چون ما به سالن فروش دلاری و کتابهای مهندسی و لاتین رفته بودیم، به نظرمان خلوت آمده ولی سالنهای دیگر همچنان شلوغ بوده. ضمنا امکانات خوبی برای سرگرمی بچه ها گذاشته بودند.
من ممکنه بازهم مدتی نتوانم بنویسم. فعلا تا ببینم کی وقت می کنم. فعلا همه را به خدا می سپارم...یا حق.